زیر طلوع ماه،
روی سفره ی آرزوهایم،
پهن وسط حیاط،
جفت چشمهایم را نذر باران کرده بودم...
سجده می کردم،
از عمق وجود.
و برای غریبی ماهی های روی ساحل،
تا صبح امّن یجیب می خواندم...
شب بود
شب سیاه بود
آسمان در سیاهی چشمانم گم شده بود
صدایی مرا به خود می خواند
نازنین...نازنین...
فرشته ای یکباره روی شانه ام نشست
و در آن تاریکی
جاده ای روشن را در افق ِدیدم نشانه کرد
و هم نوا با دل حیرانم
مرا به خود خواند
" نازنین...
بخنـــ ـد...
بخنـــ ـد دخترک ِ روزهای وحشی...
تا صبح بخنـــ ـد...
به ستاره ها بخنـــ ـد...
به طوفان و صاعقه بخنـــ ـد...
به رگبار باران بخنـــ ـد...
به شوری اشک بخنـــ ـد...
در آغوش درد بخنـــ ـد...
به خنده های بی دلیلمان بخنـــ ـد...
به من بخنـــ ـد...
تو را به خــدا بخنـــ ـد!..."
سکوت می کنم...
به باران گوش می سپارم...
به معجزه ی باران ایمان آورده ام
به راز جاودانگی گل های اقاقی پی برده ام
پس از باران آفتاب طلوع می کند...
سوار بر بال های فرشته،
پا جای پای ابرها...
صورتم خیس باران...
روی ابرها شهریست که مردمش تا ابد پایکوبی می کنند
چشمهایم را چراغانی کرده اند ستاره ها،
برق می زند.
گیسوهایم چون آویزی بلند به شب شکوه بخشیده اند،
تاب می خورد.
و دنیای کوچکم پر از بادکنک های رنگی شده،
باد کنک هایی پر از اکسیر حیات.
جیرجیرک ها زنجیر ِ جیر جیر می زنند
باد هلهله می کند
و کوچه های زیر باران تا صبح نام مرا فریاد می زنند
شرمشان باد!
سکوت را می شکنم.
می خندم
بشمر خنده هایم را،
آواز می خوانم
تو نیز با من بخوان
برای خالی کردن سکوت،
آواز شادی بخوان...
صدای ابر می آید....
کسی نیست...
باران می زند....
به رویای چشمانت پناه می برم...
باران نمی آید...
خورشید تنم را گرم می کند...
باید نرفت،
پرواز نباید کرد،
نامه ای باید نوشت
از زمین به شهر پایکوبی:
از پرواز جا مانده ام
هوا خوب است
با تاخیر خواهم آمد...

.: عیسی باشی یا خضر یا م ح م د، کل نفس ٍ ذائقة الموت :.
تقدیم به همه ی آنهایی که بی محابا غروب ِ غرورم را به انتظار نشسته اند
تقدیم به همه آنهایی که تهمت آشقی ام زدند بی آنکه چیزی از من،- یا از عشق- بدانند
تقدیم به روز ِ مرگم که امّیدوارانه دوستش دارم
تقدیم به ابلیس ِ خفا در پس چشمانم
تقدیم به دیوارهای بتونی پشت پنجره، آنجا که جز مرگ راه فراری نیست...
پاهايم بوي کهنگي مي دهد
و دنياي مهربانم با من کج افتاده است،
بی مقدمه...
چشمهايت ديگر شهادت نمي دهند
صداقت لبهايت را
ميبيني چه زود فراموش مي کنيم؟!
قلبم شکست، بي صدا
چشمهايم کور شد،از تاريکي
و صدايم در مقابل فريادت براي هميشه خاموش شد.
غصّه نخور
فرياد بزن
صدايت قشنگتر است وقتي " دوستت دارم " را فرياد مي زني
گوشهايم کر شده...
مي بيني چه آسان دارم آرام مي گيرم؟
چند قدم بيشتر نمانده
من تنها ميبرم بازي زندگي
و لذتِ شيرين ِ بردن را.
دستهايم دارد سرد می شود
سرت را بالا بگير
انگشتت را به من اشاره کن
چشمهايم را ببين
مي بيني چه ساده بسته مي شوند؟
هوایت هوای حوّایت را که کرد
به مزار خاکستری اش سری بزن
از لمس انگشتان ظریفت
غرق شوق میشود
آن بالا،
زیر رگبار اشک هایت...
در انزواي مطلق شيرينم
نديده گرفتم آنچه را نور مي توانست روشن کند
و حالا هروقت که چشمهايم را می بندم،
چراغ ها، یکصدا با من، خاموش مي شوند!
چراغها را خاموش کنید
صدایی بلند تر از بیصدایی نمی ماند در این دنیا!

.
.
....................... و من در اینجا نگران هیچ چیز نیستم....................

جز،
" با قاب خالی چشمانم چه می کنی؟ "
ادامه دارد...
وقتی عروسک کوکی های خوش اندام
در محاصره ی خط لب های قرمز و صورتی شان،
به دنبال یک تفاوت آشکار
درون جعبه ها سرک می کشیدند،
و دخترک موطلایی
نگران موهای بی خاصیتش بود،
بند عادت، روح ها را به طرف خود می کشید
و یک مرز خاموش بدنها را از هم جدا می کرد
و همه ی ما خوب فهمیده بودیم
که افسانه ی زیبای خفته هیچوقت حقیقت نداشت...
پنج حرفیست،
یک پنج حرفی از جدولمان جا مانده
ردیف چهار افقی.
یک نفر رازم را کشف کرده
و من به اندازه ی همه ی کشف نشده هایم
از یک غریبه میترسم
حرف اول سین...
تصمیمم را گرفته بودم، در سکوت
اینبار نوبت من بود
عرق سردی خجالتم میداد
پاهای برهنه ام رطوبت سکو را لمس کرد
چشمها رو به جلو
سر بالا...
حرف دوم الف...
غریبه ای آنجا نشسته
کسی او را نمی بیند؟
غریبه برایم دست تکان داد
غریبه ی ردیف اول.
دستهایم را بالا گرفتم
خیلی بالا
یاد روزهای مدرسه
از جلو نظام...
بنوازید
حا لا
بنوازید
میخوانم
ترانه ای که از ازل با خود آورده ام
سوغات روزهای جنین...
حرف سوم دال...
آهای شمایی که همه ی لطافتهای زنانه تان
در چشمهای هوس آلودتان اشباع شده
چشمهایم را خوب بنگرید
ساز بدستان
بلند تر
بلندتر بزنید
جدول هنوز ناقص مانده
میچرخم
روی یک پا
سرم گیج میرود
باز هم میچرخم
سرم خیلی گیج میرود...
حرف چهارم گاف...
میخوانم
و میرقصم
همه ی رازهای نگفته ام را
و امشب همه را بهت زده خواهم کرد...
سکوت را اولین بار من شکستم نه شما
مترها را من بریدم
برای متر کردن آدمها
و شما همه چیز را عوض کردید
و افسانه ی شیرین زیبای خفته خوابمان کرد.
و امشب همه را بهت زده خواهم کرد...
حرف پنجم ی...
جدول را من تمام کردم
غریبه ی ردیف اول جایش خالیست
من هنوز ادامه دارم
از همینجا!
پرنده از ارتفاع نمی ترسد،
چه در قفس باشد،
چه بر درخت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا نظرات این وبلاگ رو در وبلاگ دیگرم بنویسید.متشکرم![]()
خورشید در می آید
در روزی که وقت من است
و قطار ِ حاوی تنم متوقف میشود
در ایستگاه زمان.
آن روز آسمان آبی تر میشود
و شاید ابرها دست و پایشان را گم کنند
و شاید کمی باران بگیرد...
دستهایم در جیب
و آهنگ کفشهایم در چاله های باران
و صدای سوت قطار...
و من بی تفاوت تر از همه
چراغانی چشم هایم را نادیده میگیرم
به دنبال نگاهی آشنا که هیچوقت نیست
سیاه چشم سیاه پوش انتظار می کشد مرا
تا چنگی بزند شاید در میان پریشان ِموهایم
و آنجا پایان من است.
دخترکی با موهای مشکی
مشکی به رنگ کلاغ.
و در سکوت ماشینهای دودی
در فضایی خاموش
چندمتر آدم
و من
با گیسوهایی که به خاک سپردم دیروز...
عروسک حنایی چهارسالگی ام ترکم کرده
و دیروز بغض کردم به ناگاه.
و در حجم نامعقولی از قلب در قبرستان تنم،
در لابلای اشکهای بلورینم
خودسوزی فرشته های زمینی را دیدم
با جامهای شراب
در اصطبل خوکهایی صورتی خوشرنگ!
عروسک رفت،
لبخندزنان،
و من گیج نشسته بودم آنجا
و راضی بودم انگار
از نابودی خاطره های عشق زمین با دختر آسمان
عروسکها رفتنی اند و خاطره هایشان ماندنی
روزها اگر رفتند تو بمان با من، عروسکم ، نازنین!
رازهايت زود برملا ميشوند
چشمهاي بي آرايشت را به سادگي ميخوانند
نوبت به من که ميرسد (چرا) تنها ميشوند (؟)
اينجا که مي آيي سخت است،حرف نزدن
گوش کن،
براي با خدا بودن بهانه اي دارم...
چه گونه است که من
هنوز باور نميکنم سردي زمستان
و بی بهاري پاييز را؟
براي خوب بودن هيچوقت دير نيست
و برای بد بودن وقت هست، شتاب نکن
ابليس دهانم را کمين کرده
دستهايم از دستهایش شل ميشوند
و در تالار بي ستون بي پناهم
خدا را فرياد ميزنم
پشت در تعبير تازه ايست از بهار
در را باز کن
و رد پايت را پاک کن از آدم برفي هاي يخي زمستان
پشت در ايستاده ام
اینجا.
منتظر کسی که منتظرم باشد...
روزهای انتظار به سر میرسد
و زمستان پیر کوله بار تجربه اش را،
به دستان بهار جوان میسپارد
و آلبالوهای یخ زده ی درختان
زیر زبان بهار، کم کَمَک آب میشوند
و زمین خودش را برای پذیرایی
از گنجشکهای تازه نفس مهاجر آماده میکند
و در دقایق آخر همه چیز دست به دست هم میدهد
تا در عرض یک ثانیه، یک سال کهنه تر شویم...
بهار مبارک.
یک قلب صادق،
یک جفت چشم مهربان،
و یک عالمه نفَس ِ تازه
برای شروع کافیست
میتوانیم چشمهایمان را ببندیم،
چراغ جادویی را در دست بگیریم
و با هم 3 آرزو کنیم ...
سهم چند وجبی من از آسمان
پشت پنجره ی اتاقم چشمک میزند،
و خوابهای ندیده ام روزی تعبیر میشود
در روزی که روز من است...
و آن روز طلوع خورشید زیباترین خاطره ام میشود،
اگر تا صبح بیدار مانده باشم...
باورنمیکنم
باورنمیکنم آنچه را دیدم
و هرآنچه را که ندیده شنیدم
باور نمیکنم پستی روح به خاطر یک لقمه نان حرام
باور نمیکنم همین اطراف
همین نزدیکی اتفاق می افتد
مردن یک روح در هر لحظه
و تلاطم یک جان در یک لحظه
روحم بالا می آورد
دلم خسته میشود
و مرغ جانم بی محابا خودش را به قفس تنم ، نالان میزند
کاش نبودم و هرگز نشنیده بودم
کاش...هرگز...

...
پله ها را یکی در میان بالا میرفتم
قلبم تند تند میزد
وهرچند لحظه یکبار پشت سرم را نگاه میکردم،
از ترس کمتر شدن فاصله مان.
پله های همیشگی طولانی شده بود
به در رسیدم
در را با عجله باز کردم
پشت سرم وارد خانه شد
عصبانی بود
حالا درست مقابل هم ایستاده بودیم
دستهایش را بالا برد تا سیلی محکمی در گوشم بزند
چشمهایمان باز در هم قفل شد،
یک ثانیه سکوت
یک نگاه نگران
چشمهای سوسو
و خشمی سرکش
از یک سوتفاهم
و ثانیه ای نشد که آرام
دستش را روی گونه ام گذاشت
و نوازشم کرد
...
همه ی این صحنه ها را دیده بودم
سالها پیش
و هردو بار در خواب...!
هیچ کس چیزی نخواهد فهمید از آشفتگی ذهن من....استثنا هم دارد!
صداي دلنواز ابر صورتي بالاي خانه می آید
هرچه دید میزنم چیزی نمیبینم
آمدنم یک شرط بیشتر نداشت،
"سهمم از خانه بیشتر از یک مربع چندصد متری باشد
و سقف اتاقم همیشه آفتابی بماند."
آمدم.
و دنیایی که مثل آدمها زیر قولش میزد
و حالا من همه چیز دارم جز سهمم از یک خانه!
چکمه هاي قرمز کودکي ام را جارو ميکند، نهر جلوی خانه
و من به دنبالش تمام فضای بی تقلید کودکی ام را میدوم
همسایه ها مثل همیشه در خود فرو میروند وقتی به هم میرسیم
و نگهبان جلوی در نگاهش را طولانی میکند.
پاهایم را بر میدارم
و میروم.
برای ماندن حرف تازه ای ندارم...
خیابانها هرروز هراسناکتر میشوند
و هرروز هرچه از کنارهم عبور میکنیم
بیرنگ تر میشویم
و من از همه ی نگاههای بامعنی آدمها
برداشتهای تازه ای دارم
واقعیت دنیا سیاه تر است از پشت عینک آفتابی
خوش بحال پیر نابینا
او حقیقت زندگی را از پشت همین شیشه ها عمیقتر درک کرد و رفت
صدای سیاوش قمیشی از ماشین کناری....
راننده ی تاکسی که با خودش( یا من! )حرف می زند....
پسرک تکراری شکلات فروش....
موتور سوار کنار ماشین...
من...
چراغ سبز می شود....
همه چیز خوب پیش می رود
پسرک ولگرد شکلات فروش به من زل میزند
چشمهایمان دوباره در هم قفل میکند
و جواب آغوش تبسم صورتی ام را
با یک شکلات مجانی میدهد
قیمتی به اندازه ی یک لبخند
تمام مسیر چهارراه تا خانه را شکلات خوردم
و به کشف ارزش سکه ی رابطه ها فکر کردم
يقين پيدا کرده ام
هرچه نسبتمان دورتر باشد نزديکتريم
و هرچه آشناتريم از هم دورتر!
هنوز هم هروقت چشم در چشم میشویم
لبهایم بی اختیار سهمی ِ مینیمم داری میشود
فقط به روی تو
خواستم بگویم اشتباه نکن
رابطه ی ما هیچوقت تعریف نمیشود
این یک ارتباط ساده است،
لب من به چشمانت عادت کرده است
دارم شکایت میکنم.

/
/
- تجریش...تجریش...
- خانوم ببخشید شما هم تجریش تشریف می برید؟
- ...مممم...بله...چه طور؟
- به به چه دختر خانوم با شخصیتی !افتخار میدید با هم بریم؟!مسیرمون یکیه...
- نخیر...
- ..مهمون من دیگه...ok?
- …
- بگیرم ماشین؟... ناز نکن دیگه ...میای؟
- ...
- کجا رو نگا می کنی عزیزم؟...منو نگاه کن... اِ نگام کن...خوشکلما ...پشیمون می شیا!!
- ...
- بابا نمی دزدمت که...نترس...
- ..........اِ اِ شما آقا نیما پسر آقای صبوری...؟!
- ...اِاام م م...خوب هستین شما؟خانواده خوبن؟سلام عرض شد...[خب می گم نگاه کن نگاه کن دیگه...اَه...]
/
/
- تجریش...آقا نیما بیاید بالا مگه تجریش نمی رید؟...
- نه نه...م م من...شما بفر مایید من جایی کار دارم...شما بفرمایید...
چند روزیه شدیداً بهش شک دارم،دست خودم نیست. رفت و آمداش خیلی مشکوک شده.می دونم داره یه کارایی می کنه آخه رفتارش عوض شده انگار منتظر یه اتفاق جدیده...دیگه تحمل ندارم باید سر از کارش در بیارم...
...
...
...
امروز صبح وقتی رفت بیرون پریدم یه صندلی آوردم گذاشتم پشت پنجره...
وای اینجا رو...چقدر قشنگن...پس برای این اینقدر می رفت و میومد. حتما می رفته برا جوجه هاش غذا بیاره. سریع رفتم برا خودش و کوچولوهاش یه کم نون و آب آوردم که دنبال غذا نگرده!
.
.
.

حالا این قدر می فهمم که :
نباید از هر کس بیشتر از خودش توقع داشت...هرکس به اندازه ی خودش...پس بی خود حرص نخور...
نباید همه ی آدما رو به یه چشم دید...هزاران چشم باید داشت!
نباید به خاطـر تحسین ِدیگران کارای مهم کرد...فقط به خاطر خودت و خودش و خودش.
نباید برارسیدن به هدف های شخصی دیگران رو له کرد...دنیا همیشه در حال چرخیدنه،یه روزبه خاطر تو یه روز...
نباید برا اینکه فقط چیزی گفته باشیم حرف بزنیم... میشه هیچی نگفت ولی به اندازه ی همه ی حرفای مهم سکوت کرد...
.
.
.
باید هر کاری از دستت بر میاد بکنی...بی چون و چرا...خیلی زود نوبت خودت می شه...
باید همه ی تلاشتو بکنی که بعد پشیمون نشی...شاید فردا خیلی دیر باشه...
باید دلتو به دریا بزنی که حرفای تو دلت خاک نخورن...مگه دنیا چند روزه ؟!
بایـــــــــــــــد اونی بشی که بــــــــــــــــــاید.
و
تا وقتی که خودت نخوای اتفاق نمیفته.پس نگران چی هستی؟؟
برای یک شروع خوب باید خوب فکرکرد...این بار زمان کم آورده ام...فقط گفتنی ها را می گویم تو بهترینش را بشنو...
آیا عدالت یعنی چه؟؟!!
*بر اساس واقیتی ازهمین نزدیکی.
1...دوست داشت از همه بهتر لباس بپوشد.ازهمه قشنگ تر آرایش کند حتی از همه زیبا تر حرف بزند.
دوست داشت قیمت مهربان بودنش را با تعداد دوستان و رفیقانش محک بزنند...می گفت از همه مهربان تر است!!
می گفت بهترین همسر دنیا را دارم...برایم یک ماشین مدل بالا و یک عالمه عطر گران قیمت
می خرد!
اوج آرزوهایش سالی یک بار سفر خارج وخریدن یک مشت سوغاتی گران قیمت و چشمگیر بود...
چهره اش را اگر می دیدی حداقل 10 سال جوان تر نشان میداد...
دوستانش را از مارک کفش و مدل ماشین می شناخت و هر هفته یک دوست جدید پیدا می کرد[از روی مارک کفش و مدل ماشین!!]
و اگر می گفتی فلانی ما شین ندارد که پارکی هم رود،می گفت : خب با آژانس برود!!
2...دلش می خواست به جبران ماه عسل نرفته اش حداقل یک بار با هم به مشهد بروند...
هوس انار کرده بود ولی چیزی نمی گفت!!می خواست پول هایشان را جمع کنند برای سیسمونی بچه![خواهرش می گفت بچه که بدون سیسمونی نمی شود مردم چه می گویند؟؟]
صاحب خانه مرتب بهانه می کرد که مستاجر بهتر پیدا کرده ام،2 هفته بیشتر مهلت ندارید...
شوهرش پول نداشت برایش لوازم آرایش خوب بگیرد..."عزیزم بدون آرایش چقدر زیبا تری"...
می خواست برای سالگرد ازدواجشان یک ساعت مچی برایش بگیرد که این قدر از مردم نپرسد:ببخشید آقا ساعت چند است؟!!...امسال که نشد، ان شا الله سال دیگر می خرد...
... با همه ی سختی های زندگی همیشه با لبخند می گوید:خدایا! شکر...
؟=2+1...مثل همیشه توعرش کبریا ییش نشسته ، شاید ناراحت....شاید خوشحال...شاید راضی....شاید بی تفاوت....
شاید دغدغه ها ش بزرگتر از این حرفا باشه، یا ما خیلی بزرگش کردیم...!دنیا تا بوده همین بوده....اینکه عدالت چیه و تکلیفش با کیه دست خداست...تنها یاد بگیریم همانی باشیم که بــــــــاید!
4...دلم عجیب گرفته....خیال خواب ندارم....
وقتی یک شب احساس کنی همه ی عالم روی سرت خراب شده
وقتی به خاطر کارای دیگران تو باید جواب پس بدی [به جرم کوتاه دیواری، بودن!!]
وقتی اونی که از همه مهمتره ازت خیلی دوره
وقتی حتی اشکات علیه ات شهادت می دن
وقتی همه چیزدرست عکس برنامه هات پیش می ره
وقتی نقش یه آدم نامرئی رو تو مهمترین سکانس زندگیت بهت می دن...
اون وقت فقط برای یک لحظه چشمهات رو ببند و توی خلوت دلت اسمشو بلند فریاد بزن....
نازنين،متولّد دی* 66 و ساکن تهرانم.تا يکی دو سال پيش به نظرم شعرو شاعری خنده دار ترين کار دنيا و نويسنده هاو شاعرا بيکار ترين آدمای رو زمين بودند! ولی وقتی يه بار احساساتم اون قدر غليان کرد که مجبور شدم يه جایی بنويسمش تازه فهميدم بعضی شاعرا و نويسنده ها چی ميکشن!!
به مسايل معنوی و ماوراء الطبیعه و روانشناسی علاقه دارم و گهگاهی کتابهایی در اين زمينه ها ميخونم. یاد گرفتن زبانهای دیگه ،نقاشی،خشک کردن گل،کارای کامپیوتری،عکاسی،سوار کاری،بدنسازی وکوهنوردی ، یوگاومدیتیشن رو دوست دارم. در نهايت آرومی و کم حرفی ، پایه ی شلوغ بازی و شیطنت البته از نوع بی آزارشم. دوستانم را بيشتر از هر کسی دوست دارم . حساس،رک و کمی مغرورم.از خواننده ها عاشق سياوش قميشی،انريکو و کريس دی برگ ،از نویسنده ها کوییلو ؛وین دایر،ازبازیگرا هم "کیانوریوس"!
با همه جور آدم مخصوصا"بچه های کوچیک رابطه خوبی دارم.با اینکه سعی ميکنم منطقی باشم بازم یه جاهایی خيلی احساساتی ام !رنگ آبی ، نارنجی ، زرشکی و قهوه ای را دوست می دارم و عاشق زمستون،گل رز و کاکتوسم.
اين وبلاگ اولين تجربه من در زمينه نويسندگيه.
اميد دارم با راهنمایی های همراهانمبه اصلاح معايب و ارتقاي محاسنم در زمينه نويسندگی
دست يابم.از اينکه در اين لحظه وبلاگ من را براي خواندن انتخاب کرده ايد از شما سپاسگزارم،
*خصوصیات مثبت :اهل عمل،وفاداروکار آمد.دارای فکر سازنده .دقیق،سختگیر و منظّم، مهربون ومودب،شوخ طبع و خوش مشرب.موفق در امور مادی و طرح های بلند مدت .حافظه نسبتا قوی.علاقه مند به موسیقی و فیلم.شنونده خوب برای هر حرفی! سخت کوش،مسؤلیت پذیرو پی گیر! درجستجوی کسب امنیت،قدرت و آرامش،احترام گذاربه حقوق و شخصیت دیگران.
*خصوصیات منفی: جاه طلب،خودخواه،حسود،لجباز،تاثیرپذیر ،حساس،کمال گرا،مسترس(یعنی خیلی استرس دارم!!)
هرچه بیشتر میگذرد سایه اش نزدیکتر میشود
هرکجا میروم آگهی ختم و مراسم و تسلیت
میبینم
و پای صحبت آدمها که مینشینم
مدام چیزی گوشهایم را پاره میکند
لبهایم دوخته،چشمهایم بسته
دیگر نَ فَ س ی هم در نمی آید
برای خروج از این تونل روزمرگی
همه ی تلاشم را کردم
سردردهای بی دلیل
و ترکهای بی صدا
صدایی ازمن درنیامد
من همه ی واقعیات زندگی را بی دلیل
پذیرفتم
و هنوز هم قصه های بی پایانم را حسرت
میخورم
من خوب میدانم عاقبتم چه میشود
خدایا ناشکری کردم
ببخش گناه شکایتم را
من هیچ چیز از مرگ نمیفهمم
من از ماجرای پاییز نارنجی سر در نمی آورم
من فلسفه ی ریختن برگ ها و
لگد کردن برگهایی که تا چند ماه پیش عاشق
سبزیشان بودیم نمیدانم
درختان حتی بیشتر از ادمها "آدم"
اند !
اینبار زیاد کم آورده ام
ببخش
نادانی ام را ببخش.

